![]() |
عاشق مادر شدن گناه ندارد
|
|
سرآغاز
![]() فرمود فلانی یه گله داشتم از شما شیعیانم .... پرسید عالم فدای شما چه گله ای؟ گفت به شیعیانم بگید اینقدر نگن یا زهرا (س) ..... وقتی مادر مادر میگن من بیشتر دوستشون دارم و بیشتر لذت میبرم
سلام بر مادر خلقت .... منوی اصلی
آرشیو مطالب
نظر سنجي
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
عکس
|
پسر دایی من
به نام خدا سلام ... قبول باشه طاعات وعباداتتون ... شب 19(هم) یا همون شب قدر اولی ... همراه من پسر داییم هم بود...اسمش علی 11 سالشه ...پسر فوق العاده دوست داشتنی، مهربون، مومن و تا حدی هم حساس او همکلاسی و همبازی و هم سرویسی وهمسایه و در یک کلام دوست صمیمی علیرضا انتظامی شهید کودک و مظلوم حادثه انفجار حسینیه رهپویان وصال.... اون اینقدر به علیرضا علاقه داشت که بعد از شنیدن خبر شهادت علیرضا خون از بینیش سرازیر شد ... من شخصا خیلی علی رو دوست دارم و کاملآ درکش میکنم ...وقتی حتی قهر میکنه یا از چیزی ناراحت میشه با تمام وجودم حس میکنم که چرا و چقدر ناراحته ...زن داییم میگه علی عین خودته ..! علی از سنش خیلی بیشتر میفهمه و درک میکنه...! چون خاطرات علیرضا اذیتش میکنه دیگه ازش نمیپرسم ولی خودش بعضی وقتها که با من تنها میشه شروع میکنه به حرف زدن ... میگفت روز آخری علیرضا یه کم تو فکر بود، بهش گفت علیرضا کجا میری؟ کیفشو انداخت رو دوشش و گفتم نمیدونم ...شاید رفتیم کانون..... میگه بعد از اون لحظه دیگه ندیدمش.... از این میگفت که قرار بود جمعه بعد از انفجار با هم برن فوتبال ...و اینکه عرفان یه شکلاتهای خاصی رو دوست داشت ....علی ما هم بهش پول تو جیبیشو میداد که بره بخره..... از استقلالی بودن علیرضا و اینکه وقتی از عرفان میپرسیدن استقلال یا پرسپولیس هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که درست تلفظ کنه میگفت اشتقلال ........! علی ما زیارت رو خیلی دوست داره ... میگفت علیرضا که از مشهد اومد خیلی نورانی شده بود ....(اینها رو که میگفت من بغض میکردم)...علیرضا کربلا هم رفته بود ....!! هنوز علی ما مشهد نرفته ولی میگه دوست دارم یک ثانیه هم که شده برم حرم امام رضا آبجیم میگه یه بار با علی داشتم میرفتم خرید چند تا پسر که ظاهرآ مذهبی بودن ...داشتن از دور میومدن که از کنار ما رد بشن .... می گفت تا این پسرها نزدیک شدن ... علی که سمت راست من بود اومد سمت چپ من .. اخماشم کرد تو هم یه جوری غیرتی راه میرفت که پسرها به من نگاه نکنن چند روز پیش وقتی احساس تنهایی میکرد، رفتم پیشش کللی باها ش حرف زدم ... که علی میدونستی چقدر خدا دوستت داره؟ پرسید منو؟؟؟؟؟؟گفتم آره ...تو که اینقدر به پدر مادرت احترام میذاری...اینقدر مومنی .... اینقدر دلت بی کینه است و از هیشکی دلخور نمیشی ...تازه دوستتم شهید شده ....دوست شهید داشتن خیلی خوبه ... مطمئن باش خدا خیلی دوستت داره ....وکللی حرف دیگه ... کلآ روحیش عوض شد ....آخرش بهم گفتم من باهات احساس خوبی دارم و یه جوری فهموند که خوشحال بود که درکش میکنم ... شب قدر وقتی وارد حسینیه شدیم ... کنجکاوانه دنبال محل انفجار میگشت ...نیمدونستم نشونش بدم یا نه، خلاصه بردمش عقب حسینیه ...چند لحظه به محل انفجار نگاه کرد .... بعد گفت چقدر وحشتناکه ...!! گفتم بسه دیگه بریم ... بردمش جلو حسینیه که بتونه سید رو خوب ببینه ....تو کل مراسم حواسم بهش بود ...دعای جوشن کبیر خستش کرده بود ...اما صحبتهای سید رو خیلی با دقت گوش میداد ...وقتی سید از تعصب در فوتبال میگفت: حواسم بود که 6 دونگ حواسش به سیده و همزمان داره به عشقش به فوتبال فکر میکنه ...مناجات ها هم میدیدم با دقت داره گوش میده ... ولی خوب از گریه بعضی ها شاکی بود ....مث قبلنای خودم که اگه یکی بلند گریه میکرد اعصابم خورد میشد . نمیدونم چرا ولی یه حس قوی به من میگه علی ما یه روزی شهید میشه ... شهید هم نشه به یه جایی میرسه ...(انشاالله) شاید این اولین متنی باشه که وصف شهید رو مدتها قبل از شهادتش نوشته... دلیلی که این حس منو قوی میکنه اینقدر زیباست که وقتی بهش فکر میکنم علی ما چندین هزار بار دوست داشتنی تر از آلان میشه ...(ولی خوب راضی نیست بگم) به جز این دلیل من احساسم اینه که علیرضا دستش رو میگیره ... این دو نفر خیلی به هم شبیه بودن وخیلی هم به همدیگه علاقه داشتن ... . وقت دعا من پشت سر علی نشسته بودم ولی خیلی دلم میخواست دستم تو دست علی باشه و آمین شهادت رو بگم. اینهایی که گفتم فقط احساس منه نه ادعای غیب گویی ... این احساس با اون چیزی که علی برام تعریف کرد خیلی قوی میشه .. انشاالله شهادت روزی هممون بشه ... .بعضی ها که مدام خواب شهدای کانون رو میبینن .ما هم مجبوریم دلمونو خوش کنیم که خونمون نزدیک خونه شهید مهدوی و ایشاالله حق همسایگی یادش نره ..... ... ببخشید زیاد شد.... یه دعا ...خدایا نظر بر دل پر امیدم کن .... به کوی شهادت شهیدم کن که تا باشم با حسین و با اولیای حسین ای خدای من دل من را خانه غم کن... وجودم را غرق ماتم کن چنان مستم کن که جان بدهم در عزای حسین ای خدای من . خدایا الان خیلی خوشبختم با نظر خودت و نگاه همیشگی اهل بیت خوشبخت میمونم...اما اون دنیا چی؟ خدایا با شهادتمون وصل کن این خوشبختی رو به بهشت نه، به حسین اللهم ارزقنا زياره كربلا في الدنيا و شفاعه الحسين في الاخره
|+| نوشته شده توسط محب زهرا(س) در یکشنبه هفتم مهر 1387 | موضوع: |
|
|